تبليغاتX
تيراژه هاي كوهستان.......

 

ليتيم

 

 .

.

.

 

موهای خز نارنجی مال روی اپن است

دیگر حواس ات به روباه ها نباشد

که پام های ده قیراتی به سی هم که رسیدند

به قیچی سلام نکردم

موهای ام تمام نشد

گرچه مرگ شاخ های مختلفی تدارک میدید     نمرده ام من، مرده نمیخاهم      نمیدانست

مرگ نبود.   خیال بود.   روز بود.

او نیست.  نخاهد بود.   نمیمانست.

***

 

بالش سیاه را دوباره روی ده امین سال نوری صاف و صوف میکند.

دوباره لبخند میزند     دوباره بو میکشد     میگوید:

      "هوا عجیب بوی راه شیری میدهد

      با بچه ای که نداریم

      و تمام ستاره های دریایی را که زیستگاه فعلی ماهیان اند،

      به بوی سیگار آغشته ام."

 

گرده ی گوزن روی دیوار لبخند میزند

تا فقط دختر متوسط القامتی باشم من

که چاقوها از التماس یک نوازش رگ های ام

نبخشیدند یک بوسه ی تا حالا نداشته ام، ترسیدند

نرسیدند، با چشم های ام

قرار نبود مال ویلچر شوم؛      آخر من

روباه توسری خورده ای بودم زیادی سگی،

وقتی دیگر چیزی به نام اندام های حسی نداشتم، کنده داشتم.

 

میگوید:

"اتاق پارکت شده که هیچ

جنگل ها بوی قرص پام هم بدهند،

جنگل ها بوی لیتیم،

بی بته تر از آنی

که هوا را از بوی شاهرگ پر کنی

با چشمانی

که از آن خودت نبود، مال روی ماه ام بود

با موهای خز نارنجی

با چشم هایی واقعی

با شاخ هایی چوبی." 

 

جنگل ها بوی سیگار میداد.

***

پرستارها گفتند خاک بر سرت با این نصفه و نیمه مردن ات.

توی این ده امین درگیری ات با خودت شاخ به شاخ

خاست خدا بود من که درگیری مخصوصی با پیامبران صاحب کتاب نداشتم

من کتاب که نداشتم پس صدا میخاستم صدا،

تا زنده بودن ام از یادم نرود

بی مو بودن ام از فامیل ام دارای "صاد".

من صدای جهیدن خون از رگ های ام

صدای زنده بودن ِ آنی    مجدد    یکباری

مرا بکش توی عمق نیستی، توی عمق کشسانی

من دردهای دماغ گنده ای دارم

دردهای من

گنده دماغ هایی هستند

که تمام عمل های زیبایی جواب اشان کرده

با کلمات گوشتی روزنامه ها درگیری دارند

حواث دارند    شاید حوادث ندارند

که توی شهرک قدس زیست دارم

روبروی پادگان

با "همیشه تانکی" وسط میدان

با "همیشه تانکی" جلوی دژبان

و تاریکی سپید "همیشه دژی" که عاشق سلام و مارش نظامی اش ام

بدون سربازها زیست نتوانم

و بدون سرباز قبه داری

که زیستگاه فعلی ماهی کوچکی ست که من ام:

نصفه و نیمه، نیمه ایستاده

و اتاق 419 سردار من است

داخلی 52، دارم

که میماند برای دختر بعدی

از مارش نظامی لذت برده خسته

چیز زیادی نمیخاهد

آتشی میخاهم رو به بالا

ترس من تمامن از سرمای فرا روز است که برسد

ترس من

روباه تازه متولد شده ای است که همزاده ی من است

و شکم پر کردن یاد داده از کاه.

هه!

ما عروسک های شکم باره ای هستیم

که در مورد آن ها

چیز زیادی یاد نداده روباه نازنین من.

ضمنن کی میداند،

رژ زرشکی روی لب ها ایجاب میکند بگوید:

"عزیزم بوی کاه کپک زده میدهی.

به عقیده ات پشم شیشه بهتر نیست عزیزم؟"

لبخند هم میزند.

میگویم:

"دوباره بزرگ که شدم،

دوباره رنگ عوض که کردم،

میمانم ؛ توی دنیای شما نمیایم دوباره.

من

دختری روی ویلچر

با دستگاه های صد بار مصرف سلامت سنجی

که جای جای اشان گٌُل آمده

 

کیف نخستین را توی بد جایی به من دادی."

 

سر خاک ام آمدی؟

شب بوی ات بودم شب سیاه بیا!

با سکوت نترس ات.

خودت میدانی که کودتای 15 تیرم همیشه

همیشه کودتای سیاه 26 تیر       کودتای 1 بهمن ام همیشه

کابوی طناب ات را تنگ نکن با PMهات

متولد سال و ماه گاو که این حرف ها را ندارد

شباهت اش به گوزن گریه که ندارد

سوار بر ایستگاه پرستاری از خاک ام متبرک که نباشد، من ام

آینه نمیخاهد من ام، من!

دوست ات دارم را چه مرگا مرگ گفتی گلبول های سفیدم!

مرگ نخستین ام بودی که با انرژی چشم ها نمیگفتی

که با بینی هم هق هق را.

 

نمیخاهند بمیرم پس چاره ندارم

قدی داشتم که حالا ندارم

پس تمام آبسردکن ها را به تو میبخشم آب ها که مال فاطمه (س) است،[i]

تمام گوزن ها و روباه ها را هم

با موهای پراکنده شان.

سِرُم توی دست ام را هم

و شبی را که هرگز نداشتیم.

 

عکس ات اما مال من

نصف من

که گل های مصنوعی توی این جهنم دره

پرونده های "جان به لب رسیده"[ii] ها را

بی هیچ ریتم متنوعی به من متصل میکند

متصاعد شده از سه کودتا

از روزها

طولانی    بی تاثیر

از تاثیر سفید متعلق به داروها

از لب های بستری شده

از ترس های فریز شده

از شاید deconex

یعنی پاک کننده ای قوی چه میدانم هر چی

یعنی هی! ... پسر! ... هفتاد ساله میشوی!

با این پاک کننده، قوی!

***

آندوسکوپی جواب ام میکند.

من نه درمان دارم و نه مان و خان و مان ام

من "آن" دارم، "آن" ام

با آرزویی فراتر

چراغ هایی اضطراری

و روایت چندپهلوی زباله یی عفونی

از دختری که افسار از دست سیاه راوی گرفته یکباری

و "ان یکاد"ش متواری شده ای قاری!

و آینه هیچ ندارد که ارائه یی بدهد به چشمان اش

که قدش هم به آینه نمیرسد

مارش نظامی هم که تنها حادثه ی آینه است

جلوی ویلچر که نمیفتد.

خدا کند مارش نظامی، خاب توی فریزر را ضمانت کند

و من چراغ های نئون این محوطه را آزار ندهم

وقتی مربع های سیاه و سفید

وقتی پارکت این سرزمین

مرا به یاد قهرمانی نصفه و نیمه ام میندازد

وقتی کاغذی با مضمون "برگه ترخیص"

یادآور زنده بودن های ام است، نصفه و نیمه

وقتی به قدری گلوی ام خشک است

که باید شعر اتمام کنم

 

کردم.

***

با ویلچر اهدایی مرحومه سیده خط خطی

سرکی به ساعت کشیدم

اما عجیب خاک خراب اش کرده بودندم

خاک ام کرده بودندم

و من به تو فکر میکندم

وقتی با صدایی دو رگه

طلب ام میکردی مرگامرگ

 

***

دوستی عمیقی بین NGT و بینی ام برقرار میکنند.

Sharcol را با معده ام همخابه[iii].

زورکی خوب میشوم

زورکی لبخند میزنم

به تمامی جنگل ها؛

و با راسته، ران، قلب، سینه و زهرماری های سرجمع 75 کیلویی ام

به پرستارها گفتم دوباره:"

دکترتان بمیرد،

که تمام آبسردکن ها خون بالا میاورند

و سرمای این سرزمین

یادآور شکست بالش های سیاهی است، نصفه و نیمه

که امشب روی یکیش تا صبح نخابیدم؛ گذراندم.

***

برگشته است هوش ام، آهسته!

شکارچیان مرگ، آهسته!"

 

 

---------------------------------------------------------
 

 

[i] گویا آب ها را محمد(ص) به فاطمه(س) بخشیده است.

[ii] وامی از یکی از اشعار مربوط به ترانه های محسن نامجو.

[iii]  NGT و sharcol هر دو داروی مخصوص شستشوی معده و باقی قضایاست.

 

 

 

نوشته شده در  Fri 3 Oct 2008  توسط   | 


 

 

 

 

1

 

با دستهايش  كنار آمدم

با پاهايش بالا

بالاتر

 

و در نقطه اي كور به هم رسيديم.

چشمهايمان را كه باز كرديم

اتاق آرام تر از هميشه بود.

 

 

2

 

بچه ها دنياي بزرگي دارند

آن قدر بزرگ

                  كه در آن كوچك به نظر مي رسند

 

 

3

 

به طنابي كه سر نداشت  

سر

دادم

دور سرم كه چرخيد

تازه فهميد

              زندگي اش را از سر گرفته .

 

 

سایت تازه تاسیس محمد حسین صادقی

 

نوشته شده در  Thu 11 Sep 2008  توسط   | 


 

ليلي عزيزي

 

چشم که گذاشتی

حرفی نبود

تا صبح

 که بیدار شوی

و لب های روی فنجان را ببوسی

نمی خواستم

اتاق گرمای شومینه را بمکد

و آدم های قاب گرفته

دور سرم مدام بچرخند

چرخ می زنم

توی چشم های تو

هنوز باز نکردی

 چمدانت را 

 

می برم

توی  اتاق خواب ... ببین

 

عکس / فنجان / شومینه

و تخت که تو را نخواست

اما خیالم تخت است

 

که خیال تو را می برم  توی اتاق

روی

تخت

بخواب

 

صبح نمی شود.

 

نوشته شده در  Fri 5 Sep 2008  توسط   | 


 

عكس محمد حسين صادقي

  

 

 


1-مختصري از فعاليت خود را در زمينه ي ادبيات و شعر استان بفرمائيد


هر کس که به نوعی درگیر زندگی باشد،درگیر ادبیات نیز شده است. اما کار نوشتن را به طور جدی از سال 79 با شعر فارسی و ترکی،و البته از خیلی قبل تر با ترانه شروع کردم. از این فعالیتها کسب دو مقام از جشنواره شعر استان،نشر الکترونیکی مجموعه هنوز پنج شنبه است،و چاپ نوشته هام در مطبوعات بوده.


2-شما در نگارش شعرهايتان از طنز ويژه اي استفاده كرده ايد لا اقل در مجموعه ي "هنوز پنچ شنبه است" و اين مجموعه با شعرهايي كه امروز از شما مي شنويم كمي متفاوت است لطفا در ايضاح اين رويكرد بيشتر توضيح دهيد؟


برای من مثلن همین مساله همزمانی مرگ و تولد،یک طنز بزرگ و قابل تامل است. حالا اگر تعریف من از طنز با تعریف شما یکسان باشد باید بگویم هنوز هم(و شاید همیشه،حتا در زندگی روزمره) این رویکرد را دارم. اما به هرحال با توجه به تجربه هایی که زمان به ما می دهد،دیدگاه و نگرشمان دچار تغییر می شود و خواسته – ناخواسته این تغییر،نوشته ها و نحوه زندگی مان را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

 

 
3-بنا به چه دلايلي تصميم به نشر الترونيكي "هنوز پنج شنبه است" گرفتيد چرا ترجيح داديد در سطح دنياي مجازي اشعار شما را بخوانند آيا به مشكل نشر بر خورديد؟


مسلمن!؛ هرچند امروز دیگر اینترنت و دنیای مجازی جایگاه خودش را در بین کسانی که به طور تخصصی علایقشان را دنبال می کنند پیدا کرده است،اما هنوز هم برای این که بتوانیم با عموم جامعه ارتباط برقرار کنیم(منظورم از طریق نوشته است) بهترین راه اش نشر کتاب به شکل معمول است،البته اگر فکری به حال فرصت های آزاد(و بدون دغدغه های مالی) از دست رفته ی مردم بکنیم.

 


4-كتاب هنوز پنچ شنبه است داراي تجربيات درخشاني در حوزه شعر امروز است تجربيات در خوري كه شايد كم تر ديده مي شود چرا حداقل در همين شهر "زنجان" صحبتي از اين كتاب نشد و انتظار مي رفت كساني كه در جريان امر بودند براي اين مجموعه نقد ويژه داشته باشند ولي اين اتفاق نيفتاد ؟

 


فکر می کنم بهتر بود این سوال را از همان عزیزانی که می توانستند،اما مثل همیشه... .به هر حال اگر قرار باشد ادبیات ما چه در بین افراد خاص و چه در بین عموم مردم جایگاه ارزشمند خودش را به دست بیاورد و از این رکود مخاطب بیرون بیاید بایستی به نقد و پرورش منتقد حرفه ای اهمیت قائل شویم.

 


5-در حال حاضر فعاليت شما در عرصه ادبيات چگونه است و بيشتر اوقات فراغت خود را چگونه سپري مي كنيد آيا بازهم بايد اميدوار بود كتاب ديگري را منتشر كنيد ؟


بیشتر مطالعه می کنم(کتاب،فیلم،و مهم تر از همه زندگی).همچنین شروع به نوشتن یادداشتهای روزانه و ایجاد یک وبلاگ با عنوان ادبیات کودک کرده ام و امیدوارم بتوانم با کمک دوستان، در این زمینه که به نظر کمتر ارزش قائل شده ایم کاری بکنیم.ضمنن درحال مطالعه و نوشتن مطلبی با موضوع عشق در ادیان(با محوریت دین زرتشت) نیز هستم که به گمانم مدت زیادی وقتم را بگیرد. در مورد کتاب هم کمابیش تلاش می کنم ترانه ها و تک بیتی هایم را مرتب کنم تا ببینیم...

 
6-چشم انداز ادبيات زنجان را چگونه مي بينيد به هر حال شما يكي از شاعران فعالي هستيد كه سالهاي سال با انجمن اشراق همراه بوده ايد و امروز حضور چشمگيري داريد به نسبت آن سالها يك ارزيابي نسبي از فعاليت شاعران جوان زنجان داشته باشيد آيا اميدوار كننده است براي فردا و فرداهايي كه در راه است؟


فقط می توانم بگویم باید امیدوار بود. مثل همیشه ادبیات و هنر باید سلیقه های مسئولین را(از مسئول انجمن ها گرفته تا...) تحمل کند و بیشترین وقتش را به دست و پنجه نرم کردن با حاشیه ها بدهد. استان زنجان استعدادهای خوبی دارد به شرطی که در یک مسیر خوب هم هدایت شوند. و اجازه بدهیم به نگرش و تفکر شخصی خودشان برسند.


7-شايد بيشتر دوستان بدانند شما از دور دستي بر آتش داريد و گاهي ترانه هاي جالبي را در خلال جلسات اشراق شنيده ايم ،آيا ترانه سرائي را به نسبت شعرهايتان جدي گرفته ايد؟

 

به گمانم این فکر و کلمات هستند که نوع بیان را انتخاب می کنند(با توجه به احساسی که لحظه به لحظه متفاوت است). در مورد ترانه هم باید بگویم اگر جدی نبود حتا یک لحظه برایش وقت نمی گذاشتم. در هر صورت یکی از قدیمی ترین شکل های ادبیات نوشتاری و گفتاری ما ترانه است که غالبن تاثیر و ارتباط بیشتری با مردم داشته و دارد، پس لازم است جدی بگیریمش،مسلمن ارائه ترانه های خوب به جلب مخاطب شعر نیز کمک خواهد کرد.

 

 

 

 

و شعر ...

 

 

جنگل را در پاییز دیده ام هزار بار

عبور از بین درختانش، نیاز به تابش مستقیم آفتاب دارد

 که سایه ها را بیش از اندازه

غمگین کند

ساکت و طولانی

             
تا جایی که نگاهت را لا به لای آن شاخه های

 
خشک دور متوقف کنی...              و خیره برگردی به روی خش خشی که ایستاده ای.

 

در میان درختها حرف از حواس می زنیم

ـ از لامسه ـ که قلبت را مثل جوانه ای سبز بیرون می آورد از پوستی قهوه ای،

تلاشم بر این است که تو را در بیاورم از لباسهایت

و آفتاب را در نوازش پوستت شریک کنم.(عبور از تو نیاز به پاییز دارد که سرخ شوی!)

 

بی وقفه به تو فکر می کنم

که ساعت را از عقربه هایش جدا می کنی.

روز در نزدیکی های شب است

ستاره ها را از فکرم بیرون نکرده ام

و درختهای جنگل را که دیشب به خواب دیده بودم

دوباره به خواب می بینم

 

از هر طرفِ کوه که آفتاب را بالا بیاورم

 اتاق خالی نداریم که صبح را به خوابهای ابدی بفرستم.

 همیشه از شب می ترسیدم

که در گوشه ی اتاق می نشیند،

 و پاییز را در چشم هایم نمی بیند،

 

 که در آغوش گرفتمت وَ از بین انگشتهایت عبور کردم... عبور کردم...

 

می بینی؟!

دنیا همیشه بعد از مرگ به تو سر می زند

و تو جنگل را در پاییز دیده ای هزار بار

 

 

نوشته شده در  Fri 15 Aug 2008  توسط   | 


 

 

 

کنار این مستی استخوانم داد می کشم

زن ام

نه می توانم از تو بگذرم

نه از این مستی لعنتی

که سر تا سر حرفهایت . . .


 

دو سوی لبانم را

سمت لبخندهای زهر می کشد

کش می آیم

مثل نئشگی خیابانی

که خودش را پهن می کند روی برهنگی شهر . . .


 

تلو تلو می خورم

دست بر نمی دارد

من هنوز توی این خیابان

دلم خواسته بود برگردی.

خیال کنم تویی؟


 

 

نوشته شده در  Sun 27 Jul 2008  توسط   | 


 

 

 

 

 

 

  

 
 ـ غزل امروز در چه مسيري حركت مي كند آيا توانسته با حركتهاي جديدي كه در حوزه شعر امروز صورت گرفته اقبال بيشتري داشته باشد

غزل هميشه جايگاه خاص خودش را داشته و دارد . من قبول نمي كنم كه غزل روزي وقتش تمام شود . اما به اين هم معتقدم كه بايد با تحولات روز هم بيگانه نباشد. در ايران اين اتفاقات سريع تر از مورد مقرر رخ داد. همان دهه ي هفتاد پر است از تجربيات شكست خورده كه هنوز هم كساني بر آن پا فشاري مي كنند. من مي گويم بگذاريم غزل با سلايق متحول شود نه با تفكرات يك شبه كه راهي به دهي نمي برد. هستند شاعراني كه راهشان را خوب پيدا كرده اند.

.

.

_از كتاب (اگر پرنده ام ) بيشتر بگوئيد در چه مراحلي از نشر به سر مي برد

كتاب حاوي سي غزل اخير من است كه با سري كتاب هاي جشنواره ي بين المللي فجر چاپ خواهد شد. شعر ها چند ماه پيش آماده شد و فرستادم. هنوز خبري نيست. دست ما هم از تهران كوتاه است. منتظرم تا خود دوستان دست اندر كار خبرمان كنند براي قرارداد و ...


ادامه مطلب...
نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008  توسط   | 


 

 

 

1

 

امتداد این

 دو خط را

رزهاي زرد

بدرقه می کنند

می شد این دو صندلي را

کنار پنجره ای

رو به... من و تو نشاند.

  

 

2

 

من

ایستاده بودم

به تماشای شب

 

شب ایستاده بود

به تماشای تو

 

تو

ایستاده بودی

به تماشا !

 

 

3

زمستان سخت بود

تنهایی سرد بود

 

و من انقدر کوچک

که زیر شالگردن تو

آب می شدم.

 

 

4

 

این سوی خنده ام که بنشینی

آن سوی شیشه

باران می بارد....

نگاهم کن ؟

می خواهم نقاشیت کنم !

 

5

عروسك كه مرا وضع حمل كرد

نمي دانست

آدم

گريه مي كند

شير مي خواهد

جيش مي كند

اصلن

نمي فهميد

آدم

آدم مي خواهد...

او دلش شور كودكش را مي زد

كه براي بازي

عروسك نداشت.

 

 

نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008  توسط  


 

 

 

جنایت از جهات مختلف تلاش وارونه‌ای داشت

كه موسیقی جاز با آتش تند صدای سربازی

تمام وارونگی‌ها و حادثه‌ها را به چاه‌های تو در تو فرستاد.

همین هم هست كه سوژه‌هایمان باید بی‌لباس

با طراحی كامل روی كبودی میز دور بخورند

پژواك صداهای سایه‌دار هم روی این همه اشیاء شكسته

سرباز را دور می‌خورند.

...

موی شما كبودی نقاشی‌هایتان را پیر می‌كرد اما

كبودی دور چشمها زیبایی را دو چندان كرده بودند

روی میز و میان تقویم‌های قبل از سوژه‌ها

صدای كشدار سربازی روی میز

سایه می‌اندازد.

روی وارونگی‌های ساكن خودش

و فردا برای نوشتن از صدا های ماسك زده باید ترسید.

هوا این بار آخر مسموم تشریحی است

كه كلمات یاریش نمی‌دهند

و حالا میان حوادث خون آلود دهه های بعدی دراز كشیده

...

كنتراست رنگ‌ها را با كارد لمس كن

فقط با جلو آمدن‌های یك سایه

گوش‌هایت را به اتصال این< مجسمه‌ی كوچك> در بیار

(زرد پی‌ها را بیرون می‌كشند)

بخند

بلند

قاطی مرده‌ها

مواظب تكه پاره‌های كاردی كه دور می‌چرخد باش

شما تشریح نكرده‌اید.

بكشید بیرون تمام این كلمات و رنگ‌ها را

چرا كه توی بیلبوردها

"سنگین" نمایش اجرا می‌كند

"سنگین" هیچ ترانه‌ای بلد نیست

تا سر مزار تكه‌های كلماتم

سنت را می‌خابانم

می‌خندانم

...

فضا خالی بود.

هیس!

این فضای خالی, كلمات را بیان می‌دهند.

شما حرف بزنید.

آنقدر كه این تكه پاره‌ها بخندند.

 

 

نوشته شده در  Sat 28 Jun 2008  توسط  


 

شهلا اصانلو

 

1

شش ضلعی های مشبک

پيچ اكسيژن كنار تختت 

زمستان غريبي را به يادم انداخت

وقتي كه آنقدر به سمت چپ چرخاندمش

كه تمام شد

زمستان گرمي بود

در قاب پنجره زنبورها بال مي‌زدند

در قاب پنجره شيشه‌ها هاشور مي‌خوردند

ما روي خط سفيد و رونده‌ي دستگاه دراز كشيديم

و به باغ‌هايي با شاخه‌هاي در هم هاشور خورده رفتيم

در سكوت موريانه‌ها زنبوري را به حفره‌ا‌‌ي تاريك ...

oooo

نور سفيد از پنجره به چشمم مي كوبد

بوق‌هاي ممتد و باران كه خود را به پنجره مي‌تابد

با چشم‌هاي كبودم ارتباط سنگيني دارد

تو زنبور چوبي كوچكي مي‌شوي

در هوا بال مي‌زني

و صداي بال‌زدن‌هايت

به صداي سائيده شدن برگ زير دندانِ موريانه‌ها مي‌ماند

روي صندلي‌هاي شش ضلعي مشبك زير چراغ‌هاي خاموش مي‌نشينم

 من در سكوتي سراسر سفيد

يك انگشت عسل سفارش مي‌دهم

 

oooo

اكسيژن

پنجره

بوق ممتد

ملافه‌هاي سفيد

پوستم به سطح مشبك ديوار سائيده مي‌شود

سائيدني كه بيشتر به سائيده شدن گوشت زير آرواره‌هايي كبود ...

من با رقصي سفيد

به حفره‌اي تاريك كشانيده ميييييييي...

 

2

رویای دم کرده ی یک اسب ماهی

صورتم قهوه اي مي شود؛
پيشاني ام پر از كرك هاي سفيد و نرم
تو شلّاقم مي