تبليغاتX
تيراژه هاي كوهستان.......

 

 عکس محمد حسین صادقی    

 

بر خلاف جناب مجری کامنت مذکور را با در نظر گرفتن شعور مخاطبان گرامی حذف می کنیم تا آئین مهمانی را رعایت کرده باشیم تیراژه های کوهستان را همه می خوانند و می بینند "و مثل روز برایمان روشن بوده و هست که ما برای اعتلای ادبیات تلاش نموده ایم جز این در سر  ما مباد. اما در همین مورد وبلاگ دیگر دوستان را نیز ببینید و بدانید تیراژه های کوهستان از سر غرض ورزی مطلبی را بدون آگاهی منتشر نخواهد کرد.

سعید  توکلی 

ابوالفضل نظری 

حامد  رحمتی

 

و ... شعری از حامد رحمتی

 

 

 

حسين

اگر جهان به روايت تو بود

عشق بود

منزوي نبود...

 

روزگاري مي گذرد

تا غزل واره هاي تو

با ياد آن پلنگ زخمي كه به ماه

فكر مي كرد   از ياد سايه ها  برود

 

اين جهاني كه ما ساخته ايم

از كاه نيست  

از  آه  است

 

و راوي جهان همان گوينده اي بود

كه راز بقاي پرنده ها

را به طرز عجيبي فراموش كرد.

 

شايد دليلش پرواز ناگهاني تو بود

سالها به آسمان چشم دوخته بوديم

تا لابه لاي ابرها صداي تو را بشنويم

كه حوريان مست را

با سرفه هايت به سپيد ترين روياي عشق  مبدل كني

 

اين جهاني كه ما ساخته ايم

از كاه نيست

از آه  است

و لبان خشكيده ي ما با تلفظ كلمه ها

باز هم تازه نمي شوند

وقتي بوي تو در كوچه هاي تو در تو وزيدن مي گيرد

به دست و پاي باد مي پيچم

باد به كوچه هاي تو در تو مي پيچد

بايد پنجره را ببنديم

چشم  را ببنديم 

و آدرس تو را با رد نفس هايت

كه آغشته به  كلمه و كمي عشق است    پيدا كنيم

 

ديگر نگران نيستم در مقابل چشمانم  ظاهر شده اند حوريان آسماني

كه فرشته بودن را از سر بيرون انداخته اند  

آن روز را خوب به خاطر دارم 

كه در روياي تو محو شدند

و به زمين هجوم  آورند

تا رد تو را از كوچه هايي تو در تو بگيرند

و شاعر شوند.

اگر اشتباه نكنم  اين جهاني كه ما ساخته ايم

از كاه است

از آه نيست 

حالا سيگارت را خاموش نكن

حوريان اگر بدانند  زمين را ترك كرده اي

نه شاعر خواهند شد   نه انسان

 

من كه مي دانم با سايه ها قرار داشته اي

اگر شب را به حال خود رها كنيم

سپيده اي در كار نخواهد بود

اين غبار خستگي بر شانه هاي تو گواه مناسبي براي باران نيست

گفتم بودم  لبان خشكيده ي ما با تلفظ كلمه تازه نمي شود

مگر آن كه كلمه ها را برقصاني  بچرخاني 

آن شراب كهنه اي را  كه ازدست هاي تو گرفتم

سهم خيام  و حافظ بود

بيا به زمين باز گرديم

تو كه آسمان را رها كرده بودي 

و شاعر بودن را ترجيح مي دادي به رنگ آبي آسمان

نگو پاهايت توان ندارد

نگو از تماشاي پرنده هاي چوبي خسته شده اي 

نگو كوچه هاي تو در تو ديگر جايي براي تو ندارد

نگو زمين از اين بالا  زيبا نيست

نگو آن شراب كهنه ... را از روي طاقچه بردارم

 

تو آنقدر سبك شده اي كه باد قادر است

تو را مثل كاه روي زمين ، توي هوا بچرخاند

 

جهاني كه ما ساخته ايم

از كاه است

بگذار سنگيني اين آه را به تصوير بكشند

ديگر از دست هاي من وتو كاري ساخته نيست

و روايت جهان آنقدرها ساده نبود كه از آغاز اين شعر

عشق را بهانه كرديم

 

حسين بايد باور كنيم تو مرده اي

و اين جهاني كه  ما ساختيم

از جنس كاه بود نه آه ....

بگذار پنجره را ببندم 

بگذار چشمم را ببندم

اگر شب را به حال خود بگذاريم

سو سوي ستاره ها 

حوريان شادمان را پيشمان خواهد كرد.

  

  

گزارش چهارمین سالگرد حسین منزوی

 

.

.

.

 .

 

از فقدان غزل سرای ایرانی زنده یاد حسین منزوی چهارسال می گذرد انگار از مرگ او سالها می گذرد ادبیات ایران همواره به ذات هنری او مدیون است شاعری که اهالي هنر او را بانام عشق می شناسند شاعری که مزارش در دور افتاده ترین نقطه ی جهان است شاعری که خیال خام پلنگش به ماه پنجول می کشد و براده های نقره غزل هایش را در خاطره ها خاطره انگیز می کند شاعری که از نارفیقان واهمه ای نداشته و نخواهد داشت زیرا در سایه ی پدر آرامیده است و غزل واره هایش خاک را زمین گیرکرده است تا دوباره از قعر خاک جوانه بزند.

به بهانه ي چهارمين سال در گذشت حسين منزوي برنامه اي در سهرودي زنجان برگزار شد شايان ذكر است در اين برنامه دوستان بسياري از شهرهاي نزديك براي تداعي خاطراتشان به زنجان آمده بودند در اين جلسه سالن كوچك سهرودي  لبالب از جمعيت بود و بسياري از علاقمندان به منزوي سر پا ايستاده بودند به طوريكه بيرون سالن مملو از جمعيت بود و همين مسئله براي ما كه عاشقانه منزوي را دوست مي داريم جاي خوشحالي داشت زيرا عادت ديرينه ما نشان دادن مهمان است. از طرفي مهمان برجسته اين برنامه محمد علي بهمني بعد از ايراد سخنان خود و اعترافات دوست داشتني اش  حاضرين را به وجد آورد و بعد از ايشان شعر خواني صورت گرفت، و استاد هوشنگ جعفري به نمايندگي از شاعران ترك براي قرائت شعرشان به روي سن تشريف بردند كه به اقتضاي سخنان مديریت ارشاد يك درگيري كوچك كلامي بين اين شاعر  و جناب ديني صورت پذيرفت كه براي خود من يا خيلي ها جالب نبود و بايد به جناب ديني مديريت محترم استان خرده گرفت به خاطر چنين كلامي كه بدون انديشه به زبان آوردند،نا گفته نماند تا زماني كه حسين منزوي زنده بود انگار مرده بود وقتي مرد انگار زنده شد و جالب تر اين كه دوستان به نقل خاطره وقت خود را صرف مي كردند تا چيزي گفته باشند تا بي نصيب به درون جمعيت باز نگردند متاسفانه در مملكت گل و بلبل كه همه به نوعي اذعان به كمال مي كنند بيشتر حاضرين موبايل هاي خود را خاموش نكرده بودند و عدم هماهنگي بين مجري و انبوه یاداشت هایی که به میز ایشان مشت می کوبیدند،به راحتي به همين راحتي مي شد احساس كرد كه حاضرين را عصبي كرده اند خب بايد پذيرفت مجري بدون تمرين و بدون مطالعه در چنين جمعي تصميم گرفته آبروي خريده را بفروشد بالاخره همانطور كه مي دانيد اين برنامه را بسياري از خبرگزاري ها و متصديان فرهنگ انعكاس داده بودند و براي چنين برنامه اي يك مجري شش دانگ و باهوش لازم بود كه بتواند در موقعيت هاي مختلف جلسه را از يكنواختي نجات دهد اما دريغ و هزاران دريغ كه اين مجري محترم غزل هاي بينوا منزوي را با غلط وزني مي خواند و تپق هاي متوالي و لكنت هاي پي در پي او ما را از شدت بغض سر جايمان ميخ مي كرد تو گويي در دهانه يك آتشفشان ايستاده اي و براي اين كه ديگران را فريب دهي به فكر روشن كردن سيگارت باشي آري حسين جان به همين سادگي مرده اي اما در اين ميان"رهروان عشق چقدر از تو بيگانه رو بر مي گردانند" و ادعا مي كنند كه با تو رفيق گرمابه و گلستان بوده اند حسين، آخ حسين بميرد مادرت بميرد.

دوستان از ادامه ماجرا غافل نشويم كه به جاهاي ديدني نزديك مي شويم در خبرگزاري ايسنا آمده است در ساعتي معین جمعي از فرهيختگان استان بر مزار منزوي حاضر خواهند شد و جالب اين كه همه در سالن سهرودي به فكر آنند كه خودي نشان دهند و عرض اندام كنند البته اگر عضله اي داشته باشند بعد از شعر خواني استاد جعفري كه به نمايندگي از شاعران ترك به بالاي سن رفته بود اين بار حضور علي خان كريمي براي همه ما جالب بود چطور مي شود... مهمانان قزويني مثل عباس عطش آب دارند اگر... اگر فكر كودكان بگذارد و از طرفي ديگر علي خان مثل شير در مركز سن حاضر مي شود و بدون در نظر گرفتن مهمان ها بيشتر مهمانان را كه زبان تركي را متوجه نمي شوند به سه غزل تركي مهمان مي كند، عجب مگر امكان دارد (خوب تعجب نكنيد اين يك فيلم تخيلي نيست شما گزارش بزرگداشت منزوي را مي خوانيد بعد از چهارسال كه او زنده است... ببخشيد مرده است) 

بگذريم از گناهان اين بينوا دستور از مقامات بالاست و بعد اين كه مجري محترم نام مهماناني را كه به همراه جناب بهمني تشريف آورده اند اشتباه مي خواند چه انتظاري داريد در صورتي كه نام شاعر به صورت مكتوب چند بار به وي هديه شده است بگذريم.

خب آقائي كه ايشان باشند وقتي در اجراي برنامه داخلي استان مشكل دارند و تن صداي ايشان به درد لالائي خواندن براي خواب كودكان مناسب مي باشد شما چه انتظاري داريد... بگذريم دستور از مقامات بالاست حالا جناب مجري براي آن كه كمي روي ايراداتش سر پوش بگذارد كه اصلا قابل بخشش نيست خيلي حق به جناب صدايش را در غبغب مي اندازد و با ژستي كه گرفته است از مسولان يعني مقامات بالا مي خواهد تنديس منزوي را حومه شهر نصب كنند و حداقل كوچه اي را به نام منزوي خدا بيامرز كه زنده است نام نهند تعجب نكنيد شما وقتي به رستوراني در بالاي شهر براي صرف غذاي مورد علاقه ي خود مي رويد و پيراهن تازه خود را پوشيده ايد و عطر مورد علاقه همسرتان را هم زده ايد در يك چشم به هم زدن گارسن سوپ را روي پيراهن شما مي ريزد بگوئيد چه حالي به شما دست مي دهد خوب ما هم در  اين كشور گل و بلبل گارسن هاي ادبيات داريم كه از زرنگي و كم دانشي خودشان را به آن راه زده اند در صورتي كه اثري هم منتشر نكرده اند كه ما تكليف خودمان را با خودمان روشن كنيم ... باز هم بگذريم

خب... از مهمانان قزويني سروران ما كه چشم مجلس هستند و در انتظارند كه عباس عطش آنها را سيراب كند يعني آقاي مجري چند نفر از اين مهمانان را كه چشم مجلس هستند" براي قرائت شعر دعوت كند اگر يادتان نرفته باشد عرض كردم شما در حال تماشاي يك فيلم تخيلي هستيد اين بار عباس فرزند نا خلف ادبيات در كمال غرور فراموش مي كند و غرق توهمات خود مي شود اگر بهمني مهربان پيش من نشسته خوب منم كم از بهمني ندارم دارم ندارم دارم ندارم دارم ندارم.

بگذريم... حالا نوبت آقاي خليل جوادي است كه هفت خان رستم را هشت بار فتح كرده است و با آن صداي دوست داشتني ما را با گنده لات هاي ادبيات زنجان ببخشيد با گنده لات هاي زنجان آشنا مي كند محض احتياط اين اسامي شگفتي ساز را براي شما تكرار مي كنم تا در زندگي خود حداقل با مشاهير زنجان آشنا شويد" البته ناگفته نماند جناب جوادي ترانه سرايي قابل احترامي ست و با دانش والاي خود مي توانست ترانه هاي منزوي را بررسي نمايد ولي ما به اشتباه با گنده لات هاي زنجان آشنا مي شويم بگذريم... هادي وحيدي عزيز براي قرائت شعر و يادداشت به بالاي سن مي رود و تا حدودي ما را متقاعد مي كند نه بابا! در اين فيلم او به عنوان نقش اول ظاهر مي شود و تا قسمتي ابري گند كارهاي جناب مجري را كه باعث مباهات زنجاني هاست در نظر قزويني ها كه چشم مجلس هستند كمي كم رنگ مي نمايد...بگذريم  اين بار نوبت غلام رضاي طريقي ست كه به روي سن برود و بعد از سخنراني ايشان به ادامه اين فيلم تخيلي بپردازيم  غلام رضاي عزيز  تنها كسي بود كه علمي به مسئله نگاه مي كند و ما اهالي ادبيات كه سالها دلتنگ او هستيم تا او را ببينيم "حضار را براي دقايقي دلگرم مي كند كه دمش گرم و سرش خوش باد.

در  ادامه جلسه خانم سليماني كه ظاهرا از مديريت انجمن اشراق پاهايش را كنار كشيده است و به صورت مكتوب هم اعلام كرده است باز هم خوشبختانه او را جزو هيئت مديره خطاب مي كنند خدا شانس دهد بگذريم ... در حالي كه ما از ترس قزويني ها همچنان به صندلي ها چسبيده ايم  مگر آن كه سرود ملي پخش شود بگذريم....در قسمت هاي پاياني فيلم هستیم كه ناگهان جناب بازرگان، مهندس بازرگان از راه رسيد بالاخره او به گند كارهاي جناب مجري پي برده بود و مي خواست اين غائله خطرناك را كه به سود هيچ كس نيست خاتمه دهد البته تا حدودي موفق شد در صورتي كه انتظار مي رفت هادي  وحيدي و علي رضا بازرگان بيشتر بگويند زيرا در دوره اي كه منزوي در اوج بود اين دو نام كم برای منزوي زحمت نكشیدندما به صحبت هاي كوتاه اين بزرگوران بسنده مي كنيم تا تاريخ گوياي اين حقايق باشد و بس. سرتان را درد نياورم با كمي حذف و اضافه چهارمين سالگرد منزوي به پايان رسيد در صورتي كه او زنده است و ما هم به افتخار او از جا بر مي خيزيم.

 

 

 

نوشته شده در  Sun 11 May 2008  توسط   |